باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید
این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است
خرقها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید
طبل و شیپور عذا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید
ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلات فاعلات فاعلون
"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها زپیکرها جدا
"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشت قسم بر یسترون
سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است
هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟
عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود
اسّلام ای شاه مظلوم و غریب
اسّلام ای "آیهء امن یجیب"
اسّلام ای نور چشم مصطفا
اسّلام ای "خامص آل ابا"
کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا
خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود
گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد
گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است
عرش فلک و ملک حق اندر عذا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا
این همان میعارگاه محشر است
قتلگاه زادهء پیغمبر است
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1384ساعت 22:37  توسط سجاد
|
باز از راه محرم غم رسید
بر زمین آسمان ماتم رسید
این هلال قد کمان دیگر است
"لیتنا کنا معک" اندر سر است
خرقها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید
طبل و شیپور عذا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید
ورد صوفی حا و سین و یا و نون
فاعلات فاعلات فاعلون
"حای" آن حامیم ذات کبریا
"سین" آن سرها زپیکرها جدا
"یای" آن یکتا پرست و یذکرون
"نون" آن باشت قسم بر یسترون
سینه از درد فراغت خسته است
دل به روی غیر تو او بسته است
هیچ دانی در دلم جا کردی؟
عرش حق شش گوشه برپا کردی؟
عشق بازی با تو معنا می شود
نور حق با تو هویدا می شود
اسّلام ای شاه مظلوم و غریب
اسّلام ای "آیهء امن یجیب"
اسّلام ای نور چشم مصطفا
اسّلام ای "خامص آل ابا"
کاروان آهسته ره تا کربلا
دشت خون و دشت درد و نینوا
خیمه ها در دشت خون برپا شود
صوت قرآن در فضا آوا شود
گویی آن شب آسمان خون گریه کرد
در میان خیمه ها حق مویه کرد
گویی یا حق چشم خود را بسته است
طاقت دیدن ندارد خسته است
عرش فلک و ملک حق اندر عذا
روز دیگر سر جدا , پیکر جدا
این همان میعارگاه محشر است
قتلگاه زادهء پیغمبر است
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1384ساعت 22:37  توسط سجاد
|
چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين میکاشتی
زهر عشق حق به حمد آميختی
در رکوعت می به ساغر ريختی
قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه
اين مشايخ قبلههاشان بر گناه
گويمت از هفت رنگان مو به مو
خرقه پوشان دغل کار دو رو
سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم
کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد
می چکد شک بر سر سجادهها
وای از روزی که افتد پردهها
ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين میکاشتی
زهر عشق حق به حمد آميختی
در رکوعت می به ساغر ريختی
(شير حق برخيز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد
کاخها گرديده مسجد ، سرفراز
صد رکعت تزوير دارد هر نماز) تکرار
سجده در مسجد حسينا مشکل است
اين بنا از دل نباشد، از گل است
اين خزان با مال مردم زنده اند
جملگی اندر نماز و سجدهاند
دم ز راه و رسم سلمان می زنيم
لاف اسلام و مسلمان می زنيم
کاشکی از نسل سلمان می شديم
لحظه ای يک دم مسلمان می شديم
سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم
کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد
می چکد شک بر سر سجادهها
وای از روزی که افتد پردهها
ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين میکاشتی
زهر عشق حق به حمد آميختی
د رکوعت می به ساغر ريختی
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1384ساعت 14:19  توسط سجاد
|
بعد از آن حق بانگ واویلا شنید
تا که نوبت بر علی اکبر رسید
اذن میدان داد و او آرام رفت
گوییا از جان مولا کام رفت
تا رکابش سوی میدان می کشید
چند قدم آقا به دنبالش دوید
شبه پیغمبر بران بر خصم دون
عالمی از رزم او غرق جنون
گفت لشکر: "او رسول الله بود
گر خطا نبود، خود الله بود"
نعره زن بر قلب دشمن حمله کرد
لشکر از تیغش فغان و ناله کرد
بذر غیرت در دل او کشته است
شبه پیغمبر خدایا! تشنه است
بعد جنگی بس نمایان ای دلیر
باز گرد و از پدر قوت بگیر
"تشنه ام بابا! کمی آبم بده
با بیان گرم خود تابم بده
العطش بابا ببین بس تشنه ام"
گفت بابا: "جان جان شرمنده ام"
عشق بازی با پدر، با تشنگی
سهم بابایش فقط شرمندگی
دل عطش دارد به دیدار پدر
قوتی گردیده در تیغ پسر
پس رکابش سوی میدان ساخت کرد
در میان موج دشمن تاخت کرد
رزم او همچون نبرد حیدر است
صف شکن؛ او غیرت اله صفدر است
چون علی در زرم دشمن تاب داشت
آن طرف بابا دلی بی تاب داشت
این طرف، بابا به بذکر کردگار
آن طرف، او در میان کار زار
این طرف، دستی به سوی آسمان
آن طرف، او زیر تیغ کافران
این طرف، مولا به حق در راز بود
آن طرف، پرواز او آغاز بود
این طرف، چشمی به راهش منتظر
آن طرف، تیغی به فرقش منکسر
بس عطش افتاده بر شبه رسول
بی قرار و مضطرب ماه بتول
ناگهان اکبر ز روی زین فتاد
نیزه و شمشیر کین بر دین فتاد
نیزه ای پهلوی او را می درید
تیغ کین بر فرق ماهش می تنید
خنجری پر کینه اندر سینه است
خط خون تابیده بر آیینه است
تیر صد پر در میان چشم داشت
همچنان از جور دشمن خشم داشت
تیغ او از کف فتاده بر زمین
گوئیا حق گشته از داغش غمین
اسب ها آماده اندر تاختند
تا که کار شبه حق را ساختند
چون لگد بر پشت و پهلویش فتاد
قصه "دیوار و در" یادش فتاد
اسب ها بر جسم پاکش تاختند
جسم اکبر اربآ اربا ساختند
ناگهان فریاد زد با بنگ شین:
"بر زمین افتاده ام بابا حسین!"
تا که مولا بانگ فرزندش شنید
مضطرب او سوی میدان می دوید
چون حسین بر نعش پاکش نوحه کرد
چشم حق از داغ اکبر گریه کرد
سر به روی دامن بابا نهاد
بی قراری بر دل آقا نهاد
سر به روی سینه اما بی قرار
ناگهان از دل رها فریاد زار:
"از زمین برخیز و یک بار دگر
نام بابا را ببر جان پدر!"
******************************
بعد از آن قاسم مقابل با عمو
اذن میدانش نداده روبرو
مضطرب این سو به آن سو بی قرار
مادرش آمد کند درمان کار
نامه بابا برایش خوانده است
چون پدر اذنش به میدان داده است
نامه را بگرفته و بس شادمان
همچو رعدی تندری شیر زمان
بند کفشی بست و آن دیگر رها
رو به سوی خیمه آن مه لقا
"السلام مولای من بابا عمو!"
قاسم این سو با حسین است روبرو
نامه را داد و دگر خاموش بود
از دل و جان او سراپا گوش بود
چون که دست خط برادر را بدید
خط اشکی روی رخسارش دوید
با سوالی رمز حق را باز کرد
از بلایی بس عظیم آغاز کرد:
"مرگ در کامت چگونه در سر است؟"
"از عسل ای جان جان شیرین تر است!"
نوجوان قاسم در آغوشش نشست
از عمو صد بوسه بر رویش نشست
بر تنش آیا زره اندازه بود؟
نه رفیقان! قاسمم دردانه بود
داشت پایش تا رکابش فاصله
دشمنان آن سو کشیدند هلهله
با خدایش لحظه هایی راز کرد
او سپس آهنگ میدان ساز کرد
تیغ در کف در دفاع حق شتافت
قلب آقا در فراقش می گداخت
حمله ور غرید در اعدای دون
نعره زن چون شیر غران غرق خون
گفت: "لشکر! قاسمم، ابن الحسن
در دفاع از عمو بر تن کفن
کوفیان آماده ام بر جنگتان
حق کند لعنت بر این نیرنگتان"
او رجز می خواند و در لشکر تنید
هر کسی از رو به رویش می رمید
یک نفر فریاد زد: "سنگش زنید!
همچو بابا تیر بارانش کنید!"
چون کمان داران نشستند بر زمین
گشت برپا در فلک صوتی حزین
تیر ها بر جسم پاکش بوسه زد
خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد
مُهر عشقی بر تنش سم ستوه
زیر تیغ و مشت کین و درد و زور
شهد شیرین عسل در جام او
کرد فریاد: "ای عمو جان ای عمو!
قاسمت روی زمین آفتاده است
جان خود بر تیغ دشمن داده است
استخوانم با هزاران زمزمه
خورد شد چون استخوان فاطمه"
بر زمین افتاده و آرام بود
چون سرش بر دامن مه کام بود
جسم پاره پاره بر جانش گرفت
آسمان غرید و بارانش گرفت
ذوالجلال گریان روان تا خیمه ها
بار دیگر اشک ها و نوحه ها
او ابوالفضل است بیرون از خیام
تیغ کینش کرده بیرون از نیام
اذن میدان بهر جانبازی نمود
مرگ را بازیچهء بازی نمود
چون برادر اذن میدانش نداد
قلب او در سینه گویا ایستاد
******************************
خیمه از یاران نام آور تهیست
نوبتش دیگر بر آن سرو سهیست
او علمدار است و سقایی دلیر
خون حیدر در رگ آن نره شیر
چون فغان "العطش" تابش برید
بی امان او نزد آقایش رسید
گفت: "آقا! بچه هایت تشنه اند
سوز و گرما در جگر ها هشته اند"
گفت و ناگه قرار از دست رفت
مشک خالی تیغ کین را بست رفت
رو به رویش عالمی دریای آب
تشنه است سقای ما آن مه نقاب
کف درون موج آن دریا فرو
ناگهانش روی مولا روبرو
بین حسین عطشان میان خیمه هاست
خود بگو: "نوشیدن آبت رواست؟"
مشت آبش را به دریا هدیه داد
مشک خود را پر نمود و ره فتاد
اذن جنگیدن حسین بر او نداد
زین سبب آرام او در ره فتاد
دست چپ مشکی و بر دوشش لوا
می رود تا خیمه ها سقای ما
کوفیان تیغ از نیام پرداختند
جانب سقای عطشان تاختند
شیر اوژن از نیام تیغش کشید
نعره زن تا این که بر دشمن رسید
عاقبت سقای عطشان خسته شد
راه خیمه روبرویش بسته شد
تیغ دشمن دست چپ را قطع کرد
کربلا را سر به سر چون نهر کرد
ضرب دیگر دست دیگر هم فتاد
بر دل مولای مردان غم فتاد
صد هزاران رو به رویش در کمین
بر سرش دارد عمود آهنین
"یا حسین! ادرک اخاک! یا حسین!"
این علمدار است با شولای شین
چون که فریاد برادر را شنید
بی امان بر نعش آن سقا رسید
برتنش دستی نمانده؛ بر زمین
بر سرش دارد عمود آهنین
خنده زد عباس چشمش را گشود
خون ز روی چهره اش زهرا زدود
"در حرم بس تشنگی پاینده است
گو عمو از کودکان شرمنده است!"
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1384ساعت 14:19  توسط سجاد
|
چشمه چشمه مشک میجوشد ز آب
وای از دستان بور بو تراب
دست او بر خاک و خون پامال شد
دست ما در جیب بیت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دینار شد
دین او صد باغ ایمان میدهد
دین ما بوی غم نان میدهد
چشمه چشمه مشک میجوشد ز آب
وای از دستان بور بو تراب
دست او بر خاک و خون پامال شد
دست ما در جیب بیت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دینار شد
دین او صد باغ ایمان میدهد
دین ما بوی م نان میدهد
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 دی1384ساعت 14:14  توسط سجاد
|
ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز
محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون
کربلا سجاده ی مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق
قدسیان آسمانی سوختند
(چشم بر مولای محشر دوختند) تکرار
پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز
گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم
هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دُردی جام تو باد
تن که ارزان است گو جان میدهم
(هرچه خواهی تو بگو آن میدهم) تکرار
******************************
خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر ترا لایق شدم
مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون
کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند
پس به تکبیر در رکوع آمد به ناز
گفت یارب من حسینم در نماز
گویدش یارب ذبیح الله منم
پاره پاره قطعه قطعه این تنم
هر نفس ذکرم فقط نام تو باد
مست مست از دردی جام تو باد
تن که ارزان است گو جان میدهم
(هرچه خواهی تو بگو آن میدهم) تکرار
******************************
خوانمت امروز در میدان جنگ
آن زمان بارد به رویم تیر و سنگ
امتحانم کن که چون عاشق شدم
بی کفن بی سر تو را لایق شدم
مهر تو گردد به جان من فزون
چون ببینم کودکانم غرق خون
کو قیامت تا تماشایم کند
کو توانی تا که حاشایم کند
ظهر خون مولا به تسبیح و نماز
در میان خیمه ها راز و نیاز
محشری شد چون وضو سازد به خون
قبله اش عشق است و تسبیحش جنون
کربلا سجادهء مولای عشق
روی دوشش آتشین شولای عشق
قدسیان آسمانی سوختند
(چشم بر مولای محشر دوختند)
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1384ساعت 14:15  توسط سجاد
|
می رود آقا بسوی خیمه ها
مشک سوراخی بروی شانه ها
مشک یعنی رمز محیا و ممات
مشک یعنی رشته ای سوی نجات
مشک یعنی آبروی یک دلیر
مشک یعنی نعره آن نره شیر
مشک یعنی العطش در دشت خون
مشک یعنی رمز حق در کاف و نون
مشک یعنی پاسداری از لوا
مشک یعنی دست از پیکر جدا
مشک یعنی کاف حق باشد زتن
مشک یعنی بر تن مردان کفن
در دلش سوز گداز حالی است
در کنارش جای یاران خالی است
چون که دستار پیامبر سر نهاد
یاد آن ایام پر محنت فتاد
تیغ حیدر بست ،ردا بر دوش داد
ناله طفلان خود را گوش داد
گوئیا او خود همان پیغمبر است
یا همان شیر ژیان خیبر است
زینبش را ناگهان او زد صدا
از میان خیمه بیرون شد خدا
گفت خواهر این وداع آخر است
چون حسینت بی معین و یاور است
این رسالت بر تو هم بنهاده اند
نام تو ام المصائب داده اند
بهر طفلانم فقط مادر توئی
ملجع درماندگان خواهر توئی
بعد من تنها روی از من جدا
دل قوی دار و توکل بر خدا
خواهرم دیگر سخن پایان رسید
نوبت سالار مظلومان رسید
******************************
چون به زین ذو الجناح او جا گرفت
آفتاب عالم و دنیا گرفت
پس روان در جنگ ثار اله شدی
عالمی در ماتم آن مرد شدی
چون حسین مرکز به دورش کردگار
دست خود بالا گرفت در کارزار
هل منی زد بر جمیع اشقیاع
یک نفر پاسخ ندادش جز خدا
گفت لشگر من حسینم من حسین
آدم و عالم زداغم شور شین
این چنین مهمان نوازی می کنید؟
با حبیب الله بازی می کنید؟
کی پذیرائی زمهمان تیغ بود؟
بازی طفلان کجا با جیغ بود؟
خود شما دعوت زمن بنمودئید
تیغ و خنجر روی من بگشوده اید
دعوتم کردید آیم سویتان
آمدم این است وفای کویتان
من نسب از پشت احمد می برم
سینه عدوان حق را می درم
آنکه باشد جانشین مصطفی
باب من باشد علی مرتضی
من حسینم ابن زهرای بتول
پاره تن نور چشمان رسول
تشنه ام بر بوسهء شمشیرتان
آمدم مردی ندیدم بینتان
******************************
گفت حجت بهر ایشان شد تمام
تیغها عریان نمودند از نیام
کوفیان از روبرویش در فرار
هر کسی در فکر جانش بی قرار
صفشکن غرید و لشگر غرق آه
آمد و تا خیمه گه دارد نگاه
تا که قلب لشگر دون را شکافت
زینب آن سو مضطرب قلبش گداخت
صف زد و شمشیر حق بر خصم دون
بر زمین افتاده اند و آه فزون
تا که سنگی روی پیشانی نشست
خون جهید آقا به صورت برد دست
ارمله بنشست ،کمانش را کشید
تیر او در سینهء مولا دوید
از قفا بیرون کشید آن تیر غم
خون روان از جایگاه پیر هم
نیزه ای از پشت تن را بوسه داد
از جلو بیرون ،سپس از زین فتاد
صورتش محکم بروی خاک خورد
بر لبش بسمه له به الله بود
ضربتی بر دست چپ آمد فرود
آن دگر بر گردنش زد با عمود
پس به شمشیر تکیه کرد و ایستاد
قوم دون را همچنان اندرز داد
نیزه ای دیگر به پشتش شد فرود
کرد بیرون و به زد از روبرو
ناگهان تیری گلویش را درید
از گلوی پاک او خون می جهید
هی زجا برخاست هرکس ضربه زد
هی فتاد و کربلا را بوسه زد
ضربتی بر روی دندانها زدند
آتش غم بر دل و جانها زدند
مالک ابن نصر کندی پیش بود
در پی اش خولی کافر کیش بود
یک نفر دستار او را باز کرد
یک نفر پیراهنش را ساز کرد
آن دگر تا دست و انگشتر بدید
بی درنگ انگشت آقا را برید
بعد از آن شمر لعین آمد زراه
آن طرف زینب دوان تا قتلگاه
شمر کافر از قفا سر را برید
روبرو زینب ،دل از مولا برید
حائلی از اشک تا مقتل فتاد
گوئیا زینب همانجا جان بداد
سر بروی نیزه لشگر شادمان
روبروشان در حرم آه و فغان
تیره شد خورشید در ظهر بلا
باد سرخی می وزید در کربلا
کوفیان کف می زدند و هل هله
از حرم تا قتلِگه در ولوله
یا اخا آیا تو هستی این چنین؟
پس چرا بی سر فتادی بر زمین؟
یا اخا جان در لحیم همچون نی است
با که گفتی یا اخا ادرکنی است؟
یا اخا بین خیمه را آتش زدند
این لعینان قوم دون اند و بدند
لب به رگهای بریده می نهاد
از مکان تا لا مکان فریاد داشت
این حسین است بر زمین افتاده است
قطرهء آبی به او کس داده است؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1384ساعت 14:12  توسط سجاد
|
بوی خون در كوچه ها آيد همی
ياد يار مهربان آيد همی
سفره هاي خالی از نان و نمک
کو ندای خالص کنا معك
امتی از نسل سفيانی به پا
پس چرا بر نی شدی ای مه لقا
بی تو شمشير بر خلايق می كشند
تيغ بر روی حقايق می كشند
******************************
بی تو وسعت در كنارم تنگ شد
بر سر ميز صدارت جنگ شد
تا تو بودی باغ عزت باز بود
انتهای نام تو آغاز بود
بی تو وسعت در كنارم تنگ شد
بر سر ميز صدارت جنگ شد
چون گدا بر در گه هر خط شديم
نوكران هر كس نا كس شديم
بوی خون در كوچه ها آيد همی
ياد يار مهربان آيد همی
سفره های خالی از نان و نمک
کو ندای خالص هنا معك
امتی از نسل سفيانی به پا
پس چرا بر ني شدی ای مه لقا
بی تو شمشير بر خلايق مي كشند
تيغ بر روی حقايق می كشند
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1384ساعت 14:10  توسط سجاد
|
چون دگر فریاد طفلان را شنید
از حرم تا قتلِگه فریاد دید
ای خدا زینب از این غم پیر شد
موسپید از ماتم آن شیر شد
چون که از گودال خون برخاستند
عمه را یاران کسی نشناختند
دید یاران را اسارت می برند
خیمه ها را هم به غارت می برند
کودکی آتش گرفته می دوید
در پی اش زینب فغان از دل کشید
نالهء طفلان مظلومش دریغ
هر طرف هر سو دویدی آه جیغ
آن یکی پایش مغیلان پاره کرد
زینب آمد زخم او را چاره کرد
آن طرف سجاد اندر تب خزان
این طرف زینب به یادش بی امان
یک دو تن از کودکانش گم شدند
از شمار بچه هایش کم شدند
عاقبت آن کاروان آماده شد
خمر غم اندر دلامان باده شد
چون سر خورشید را بر نیزه دید
سر به محمل زد و رسمی شد پدید
شیعیان گر داغ مولا یاد شد
سر شکستن بر شما آزاد شد
کاروان رفت غروبی بس غریب
هر طرف آتش فروزان در لهیب
چون سه روز از ظهر عاشورا گذشت
داغ هجران در دل او تازه گشت
آمدم دیدم جدا سر از بدن
سیّد جنت خدایا بی کفن
فرصتی آمد بر ایشان کفن شد
نعش یاران دل آور دفن شد
لیک یاران ،قصه پایانی ندید
زخم دل را هیچ درمانی ندید
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیهء امن یجیب
+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 19:14  توسط سجاد
|
عاقبت دیدی که خون سجّاده شد
بعد از این دیگر معمّا ساده شد
این همان رمز است در خاک جنون
یک موذن یک اذان در دشت خون
او اذان در هجر یاران سر دهد
او ابوالفضل و علی اکبر دهد
او دلیل پاکی راز و نیاز
او دلیل هر اذان و هر نماز
در نماز عشق بود و بنده شد
ضربتی خورد و رکوعش سجده شد
سجده در خون شد مقام آن شهید
سجده را یزدان از آنجا آفرید
******************************
او نماز عشق را تفسیر کرد
نانجیبان را غل و زنجیر کرد
این نماز مهر و ماه و کیش بود
یک هزار و چهارصد سال پیش بود
ما کجا و این نماز خون کجا؟
ما کجا و این تن گلگون کجا؟
ما حریم لاله را دزدیده ایم
ما اذان عشق را نشنیده ایم
عاقبت دیدی که خون سجّاده شد...
+ نوشته شده در سه شنبه 6 دی1384ساعت 0:5  توسط سجاد
|